یکی بود یکی نبود.غیر از خدای مهربون هیچکس نبود...یه خانم غول و یه اقا غول مهربون در کلبه زیبایشان زندگی میکردند..

روزی خانم غول در حالیکه داشت دیگ اشپزخانه را برمیداشت
پایش لیز خورد و افتاد. دماغش کج شد، چشم هایش چپ شد.

محتوای بیشتر در این بخش: « قصه کودکانه پادشاه و سه پسرش

نظر دادن

 

logo-samandehi

آخرین بشقاب تزیین غذا

آخرین دستور غذایی

به گروه تلگرام مشهد نی نی بپیوندید